Saturday, April 26, 2014

La guerra por la arenaمستندی از شن و ماسه

La guerra por la arena. Un documental de La noche temática

جنگ برای شن و ماسه. مستند موضوع امشب

  ما میدانیم که سیاره ما محدود است.فرایندهای تولید منابع طبیعی(نفت ,گاز و مواد معدنی)در مقایسه با طبع سیری ناپذیر انسان آهسته است و میبایست که ریتم زندگی مان را تغییر دهیم تا آینده کره زمین را وثیقه قرار ندهیم.

 
مستند ذیل برجسته میکند مشکل کم شناخته شده ای را :
 کمبود شن و ماسه
ظاهرا شن و ماسه از منابع نامحدود به نظر میرسد اما اینطور نیست.صنعت ساخت و ساز و بزرگ شدن سواحل به ناپدید شدن سواحل و حتی جزایر (اندونزی)... می انجامند.

اتفاقات خطرناک مذکور با شن و ماسه تعجب شما را برخواهد انگیخت. 
ترجمه متن ذیل از : پیمان پایدار


 ویدئو به زبان اسپانیائی و بمدت 52 دقیقه میباشد.اما طبیعتا میبایست به انگلیسی یا زبان های دیگر نیز یافت شود .

Sabemos que nuestro planeta es finito. Los procesos que generan los recursos naturales (petroleo, gas, minerales...) son lentos comparados con la voracidad de la especie humana. Un cambio de ritmo es obligatiro para no hipotecar el futuro del planeta.
A continuación un documental pone en evidencia otro problema poco conocido: la escasez de arena.
Aparentemente, la arena parece un recurso infinito pero no es así. La industria de la construcción y la ampliación de playas está llevando a la desaparieción de playas enteras e incluso de islas.
Espai & Icaria.

¿Te va a sorprender lo que está peligrosamente pasando con la arena?
Para coleccionar y compartir.

به مناسبت سالگرد ریزش ساختمانِ کارگاه‌های لباس مارک دار

بین‌المللی در بنگلادش 
و مرگ یک هزار و صد کارگر، ترجمه‌ی نادقیق این ترانه و ویدیوی تأثیرگذار: (از صفحه مینا قربانی و کریم عزیز)
*******************************
ممنون از رفیق الهه عشق برای ارسال این متن به نه سخد
پیمان پایدار
**********************
اشک‌هایم، فریادهایم
شعله کشیدنم ، اشک ریختنم
فغان کردنِ با دردم
مرگِ غریبانه‌ام را...
هیچ‌گاه از یاد مبر
تنها از این بابت که من کارگری فقیرم
.
به یاد بیاور که من نیز انسانم
و تنم، رنج را همان مایه حس می‌کند که تنِ تو
.
شعله‌هایِ بر پیکرم
گواه درد و رنج من بود
چگونه توانستی پنهان‌شان کنی؟
چه کار ظالمانه و هولناکی انجام دادی...
حکومت استبدادی‌ست، قانون عادلانه نیست
تنها از این بابت که من کارگری فقیرم
.
به یاد بیاور که من نیز انسانم
و تنم رنج را همان مایه حس می‌کند که تنِ تو

جهنمی که از آن هراسِ بسیار داشتی
پیش از این‌، من آن را زیسته‌ام
ببین چگونه رویاهایم در آتش می‌سوزد
و تنم را در برگرفته و ذوب کرده است...
بعد از این فاجعه تو هنوز هم ساکتی
تنها از این بابت که من کارگری فقیرم

به یاد بیاور که من نیز انسانم
و تنم رنج را همان مایه حس می‌کند که تنِ تو

وعده‌ی غذای من خوراکی‌ست مختصر
لباس‌هایم ارزان است
پیش از این سخت کارگری می‌کردم
و از آن خرجِ گذرانِ زندگی خانواده‌ام را کسب کردم
مرگ من تصادفی بیش نبود
تنها از این بابت که من کارگری فقیرم

به یاد بیاور که من نیز انسانم
و تنم رنج را همان مایه حس می‌کند که تنِ تو

همه‌تان گوش کنید، ما کارگریم
تمامِ این دنیا به خاطرِ ماست که هست
باید بدانید، ما کارگریم
تمام این دنیا را ما با دستانِ خویش ساخته‌ایم
تمام آنچه که دارید، برای خوردن، برای پوشیدن، برای بهره بردن، برای زیستن در آن
ما، کارگران، تمام آن را ساخته‌ایم
صنعت، کشاورزی، پیشرفت‌ها، ثروتمندان، تمامشان به خاطر وجود ماست که هست.
ما کارخانه‌ها و شرکت‌ها را می‌گردانیم.
هیچگاه دیگر نخواهیم گذاشت که چنین شود...
که در آتش بسوزیم و بمیریم...
هیچگاه دیگر در آتش نخواهیم سوخت تا بمیریم.

 Jawad Ahmad's Song "Sunn Lo Kay Hum Mazdoor Hain" to pay tribute to the workers of Baldia Factory, Karachi, who were burnt alive ...

Friday, April 25, 2014

استیصال دولت دانمارکDenmark's fear

of low birth rate....  !!در کمبود رشد جمعیت در کشورشان
 https://www.youtube.com/watch?v=vrO3TfJc9Qw
بدین منظور دست به دامن آژانسهای مسافرتی شده اند تا جوانان را به سفر تشویق کنند ,بلکه در تعطیلات به زاد و ولد پرداخته و مشکل کشور را حل و فصل کنند !!ویدئو فوق الذکر را ببینید وکمی ....بخندید


تازه آنوقت فاشیستها با تفکرات قرون وسطائی (مافوق ا رتجاعی) شان با ورود خارجیان به کشورهایشان مخالفند!!حال آنکه, تنها راه باقی مانده برای کشورهائی چون دانمارک, نروژ, سوئد, فنلاند, فرانسه و در آینده نزدیک اسپانیا و ایتالیا و...,که زنان یا مردان شان علاقه ای به بچه ندارند, همانا زادو ولد دو نژاد مختلف میباشد.'هم خدا و هم خرما که نمیشه'. یا ورود خارجی ها به کشور' گل و بلبل' یا پایان نژاد دانمارکی . اگه چنین مصیبتی پیش بیاد اونوقت ما از خوردن شیرینهای خوشمزه دانمارکی بی بهره خواهیم موند.خلاصه گفته باشم,حساب دستتون باشه
پیمان پایدار 

زندگی روزمره " میترا فرازنده " معلول هنرمند گیلانی

گزيده اخبار علمی‎

میترا فرازنده، هنرمند تالشی

میترا فرازنده اهل اسالم و متولد بیست و پنجم خرداد هزار و سیصد و پنجاه و پنج است. اکنون سی‌هشت سال دارد. وقتی چهار سال داشت والدین او متوجه رشد ناموزون او شدند. میترا به مریضی راشتیسم مبتلا بود. دستها و پاهای او درست رشد نکرد. فقط چهار سال اول زندگی را توانست راه برود. تا یازده سالگی بیماری او به اوج رسید. و اکنون نزدیک سی سال است که روی یک تخته صاف زندگی می‌کند. تقریباً هیچکدام از کارهای شخصی خود را به تنهائی نمی‌تواند انجام دهد.
عدم تحرک استخوان‌های او را بسیار نرم کرده و خیلی زود درد شدید به سراغ او می‌آید. هر دو کلیه او سنگ دارد و بعضاً چندین روز پشت سر هم درد می‌کشد. فیزیک بدن او به گونه‌ای است که پزشکان ترجیح می‌دهند هرگز بی‌هوش نشود. 
تقریباً هیچ عمل جراحی روی بدن او امکان‌پذیر نیست. هر کدام از این مشکلات برای از پا در آوردن یک انسان کافی است. اما میترا یک انسان عادی نیست. شور زندگی و امید و عزمی جزم، از او انسانی فوق‌العاده ساخته است.

به مدرسه نمی‌توانست برود. اما از طریق خواهر خود و در خانه خواندن و نوشتن یاد گرفت. وقتی معلمین منطقه اراده او را دیدند، به طور فوق‌العاده برای او کلاس خصوصی گذاشتند. اکنون میترا باسواد است. به سه زبان تالشی و فارسی و تُرکی تسلط کامل دارد. گاهگاهی به فارسی و تُرکی اشعاری هم می‌سراید. گیلکی و کُردی را نیز کامل می‌داند، اما به راحتی تُرکی و فارسی صحبت نمی‌کند. در استان اردبیل، عنبرانی‌ها زبان خاصی دارند، که هم‌حانواده تالشی است. از دوستان و خویشان خود زبان عنبرانی را هم یاد گرفته و بخوبی صحبت می‌کند. در منطقه تالش با هر کسی به زبان خود او حرف می‌زند. اندکی هم انگلیسی می‌داند. ذوق یاد گرفتن در این دختر پایان ندارد.

نمایشگاه نوروزی میترا
میترا بسیار خوش صحبت است. شخصیت محوری در میان دوستان و آشنایان دارد. سنگ‌صبور دختر پسرهای جوان تالشی است. شیرین حرف می‌زند. شاداب است و شوخی می‌کند و سر به سر دیگران هم می‌گذارد. و از همه مهمتر اینکه دختری آزاده و از نظر مالی نسبتاً مستقل است. درآمد اصلی میترا از فروش تابلوها و نمایشگاه‌هائی است که به کمک دوستانش در شهرهای مختلف برگزار می‌کند. تا کنون در تهران و رشت و اردبیل و مریوان و هشت‌پر نمایشگاه برگزار کرده است. ماه رمضان سال گذشته میهمان یک برنامه زنده تلویزیونی در اردبیل بود، که بسیار مورد استقبال قرار گرفت.

اتاق و محل کار میترا
اینجا اتاق کار و محل زندگی و فی‌الواقع محل دائمی نمایشگاه آثار اوست. ایام عید امسال افراد زیادی پای همین سفره هفت‌سین به دیدن او آمدند و آثارش را دیدند و چند نفری هم خرید کردند. علاوه بر نقاشی، منجوق‌دوزی هم می‌کند. در این کارها یاور اصلی او خواهرش جمیله است. متاسفانه جمیله نیز به طور مادرزاد ناشنواست. اغلب کارهای شخصی میترا را جمیله انجام می‌دهد.

میترا به همراه جمیله خواهر ناشنوای خود
نقاشی‌های زیادی کار کرده که با حوصله ویژگی‌های هر کدام را توضیح می‌دهد. طبعیت زیبای تالش و دریا و ییلاق و عشق و نمادهای مذهبی موضوع اصلی نقاشی‌های اوست. در منطقه، تابلوهای با مضمون مذهبی میترا طرفداران زیادی دارد.

پرفروش‌ترین تابلوی او "ضامن آهو" است. دیگر نقاشی پرطرفدار میترا "دختر تالشی" است. که عید همین امسال با قیمت خوبی به فروش رفت. می‌گفت دوست داشتم اینگونه لباس تالشی بپوشم. به نظر می‌رسد تصویر خودش را نقاشی کرده است. بعضی از آثار پرفروش خود را در چند نسخه نقاشی می‌کند. وقتی از او پرسیدم نسخه اصلی کدام است، با شیطنت گفت صورتحساب مخارج زندگی، نسخه اصلی آثار یک هنرمند است.

"دختر تالشی"
اما روز سوم فروردین امسال تابلوی "آذربایجان مارالی" رکورد شکست. ابتدا یک ایرانی مقیم امریکا به او دویست دلار پیشنهاد داد. بعد شخص دیگری حاضر شد هشتصد هزار تومان نقداً بپردازد. رقابت خوبی شکل گرفت و در نهایت "آذربایجان مارالی" یک میلیون و یک صد و پنجاه هزار تومان فروش رفت.

"آذربایجان مارالی"
میترا از فروش خوب "آذربایجان مارالی" بی‌نهایت خوشحال شد. عینک و آستیگمات زیاد چشم‌ها، او را اذیت می‌کند. نمی‌تواند روی کاغذ سفید نقاشی کند. پزشکان قول داده‌اند که چشمان او عمل لیزیک شود. با همه تخفیفاتی که معمولاً لحاظ می‌کنند، باز ناچار است هزینه‌های سنگین جراحی و مراقبت‌های بعدی را فراهم کند. خاصه که هیچگونه بی‌هوشی برای او مقدور نیست. فروش تابلو از این بابت او را خوشحال کرد.

میترا روی تابلوهای خود قیمت نمی‌گذارد. کمتر شانس می‌آورد که بر سر یک تابلو میان خریداران رقابت صورت بگیرد. هرگز به مبلغ پرداختی خریدار اعتراض نمی‌کند. اگر کسانی از او تابلو بخواهند، معمولاً بسته‌بندی کرده و پست هم می‌کند. متاسفانه اتفاق افتاده که یا به مقصد نرسیده و یا به هر دلیلی پس از پُست، هزینه تابلو به دست او نرسیده است. اما ابداً این موضوع در روال کار او تاثیر نگذاشته است. هر کس با او تماس بگیرد و اثری از او را بپسندد، و امکان ارسال وجود داشته باشد، مضایقه نمی‌کند.

میترا در ضمن دایرة‌المعارف گویای تالش هم هست. همه لهجه‌های تالشی و شهرها و مناطق تالش را به خوبی می‌شناسد. آشنایان زیاد و محبوبیت فراوانی هم دارد. سرمایه اجتماعی او خیلی بالاست. یکی از دوستان من در دانشگاه کلرادوی امریکا و در مقطع دکترا روی زبان تالشی تحقیق می‌کند. از من خواست کسی را در تالش به او معرفی کنم. بی‌درنگ به او گفتم نگران نباش! فرماندار تالش دوست صمیمی ماست. وقتی با میترا آشنا شد، به من می‌گفت او از استاندار گیلان هم بیشتر در این منطقه نفوذ دارد. دوست من اکنون با دانشگاه گیلان همکاری می‌کند. مدام به ایران می‌آید و به مناطق مختلف تالش‌زبان از فومن و ماسوله و ماسال و شاندرمن و پره‌سر تا عنبران در اردبیل سفر می‌کند. تقریباً به همه لهجه‌های تالشی دسترسی پیدا کرده است. با کسانی در تالش مصاحبه کرده که جز تالشی زبان دیگری نمی‌دانند. دسترسی به چنین اشخاصی در نقاط دور افتاده تالش کار دشواری است. متاسفانه زبان تالشی در آستانه فراموشی است، و برای موضوع تحقیقات ایشان چنین مصاحبه‌هائی جنبه حیاتی دارد. دوست من همه این‌ امکانات پژوهشی سریع و مناسب در منطقه را مدیون سرمایه اجتماعی بالای میتراست. بعید نیست نام میترا در تز دکترای او هم ذکر شود.

میترا بیشتر دوست دارد با او در خصوص شعر و نقاشی صحبت شود. هرگز استادی نداشته و نقاشی را به طور غریزی یاد گرفته است. بهترین همراهی با او درگیر شدن با آثار اوست. انتقادپذیر است و دوست دارد یاد بگیرد. مثل هر هنرمندی اگر کسی خریدار آثار او باشد، بسیار خوشحال می‌شود. از او اجازه گرفتم که شماره مبایلش را در اینجا بگذارم09111835074 . شب‌ها معمولاً تا دیر وقت بیدار است. دختر مومنی است و صبح بعد از نماز و اندکی دعا، دوباره می‌خوابد. به قول خودش لنگ‌ظهری است. دختر تالش با دست‌های کوچولوی خود معجزه می‌کند، و تابلوهای بزرگی می‌کشد.

http://mohammadbb.blogspot.ca/2014/04/blog-post.html


زندگی روزمره " میترا فرازنده " معلول هنرمند گیلانی


http://goo.gl/2VtTMV

Thursday, April 24, 2014

Monedas Complementariasویدئو ده دقیقه ای جالبی

 راجع به طراحی پول مکملی توسط 'سیلویو جه سل' و

Prólogo - Silvio Gesell - Monedas Complementarias
  دیگر اختراعات همزمان.... و زندگی روزمره
Este bello corto muestra el poder de transformación sobre la economia monetaria que tienen las Monedas Complementarias diseñadas por Silvio Gesell en 1890 ...
youtube.com|By Sirfranet

Wednesday, April 23, 2014

طبقات زحمتکشThe working classes don't want to be 'hard-working families'نمیخواهند'خانواده زحمتکش' باشند.

The rhetorical label 'hard-working families' has won Labour no voters and ignores the true nature of social change

صرفا برای باز کردن گفتمانی فی ما بین نیروهای ضد سرمایه داری میباشد.
پیمان پایدار
 
The beach and tower at Blackpool in 1947
The TUC fight for holidays with pay was finally won in the late 1930s. Photograph: Science Museum Photo Studio/SSPL/Getty Images.
Do any of us really identify ourselves as members of "hard-working families"? As a rhetorical label used by Labour politicians, it is not winning votes, as critics have pointed out. In a country where 70% of us still identify as working class, most people would agree with Len McCluskey that "ordinary, working class" is a better description of the majority of voters.
"Hard-working families" implies we're only entitled to citizenship (or, as the Tories would have it, the odd game of bingo) if we can prove we're working our fingers to the bone. 

But no one can work all the time: if you're a pensioner, a single parent, sick, or there is no work to be had, then you're in trouble. And most of us know this, because we're related to them. Sit my extended family around a table and you'd have white- and blue-collar workers, the sick, the old, people in council housing, and families with two cars and a nice house but large debts to pay for them. This is replicated all over Britain. There is no static "underclass" and neither is there a robust middle class: instead, there are a lot of people who have to work for a living and, because of that fact, choose to identify as working class.

There's another reason why the appeal to "hard-working families" is an empty abstraction. Most people don't see hard work as a virtue. They identify as working class because they have to work, not because they want to. Two recurring conversations within my family and among the people I spoke to for my book The People are what they'd do if they won the lottery, and how they can afford to spend less time at work and more with those they love. This is a sensible attitude. Hard work causes stress, poor health and early death. And hard work has never solved poverty. We work longer hours now than we've done for 50 years, yet the gap between the rich and poor has never been wider.

The real history of the working class is of avoiding working for "them" any more than is necessary. That desire shaped collective campaigns throughout the last century, such as the TUC's demand for holidays with pay – a fight finally won in the late 1930s. It was an aspiration that also galvanised workers in ways we don't often hear about. The desire to control how much time was spent working for other people's profits provoked thousands of men to try to get into reserved jobs in factories during the second world war, to avoid armed service: not because they were cowards, but because fighting in 1914 had brought no benefits for ordinary people.

During both world wars millions of women used the expansion of munitions work as a means of escaping domestic service, which paid poor wages and often demanded a seven-day week. In 1945 Labour's guarantee of full employment and a welfare state won the party millions of votes. But the real gains of the postwar years were delivered by ordinary people themselves. It was they who mobilised to improve working conditions and, importantly, to reduce the amount of time they spent at work. The workplace militancy of the decade after 1968 was provoked by workers' frustration that, despite technological innovations, low pay made them reliant on overtime in order to afford a holiday or a car.

People aren't afraid of hard work. It was the understanding that people wanted more control over their time that drove the Tories' electoral successes over the last century. Grammar schools were initially popular with parents who hoped an education would offer their postwar babies what apprenticeships offered an earlier generation: a set of skills that would prove an important bargaining tool, something they could use to negotiate with employers, or to set up on their own. 

Similarly, in 1979 Margaret Thatcher's promise to make it easier for people to strike out on their own, regardless of their background, by starting their own business and owning their own homes proved very appealing. But promises of social mobility and self-preservation have failed, because only a few can ever possess the wealth and opportunity in a capitalist society. Grammar schools didn't increase most people's opportunities, bankruptcies rose in the 1980s and owner-occupiers suffered record levels of repossession in the 1990s and are burdened with huge, unsustainable debts.

Solidarity, on the other hand, has delivered important victories. Over the past century these have included better working conditions, shorter working hours, an expanded public sector that gave us better jobs and care, democratically controlled housing and free education. Working-class people's ability to mobilise politically has been attacked by the state, but the desire to help each other out has not died – it's just that its only outlet is now in worrying about children's and grandchildren's uncertain futures. Parents are aware that their homes, cars and savings for their children's higher education rely on a highly insecure labour market, in which permanent contracts are elusive.

By showing that collective effort can bring huge gains for all of us, the left could justify the redistribution of income and property, which is the only way to create a truly classless society. Utopian maybe, but less ludicrous than suggesting that "hard-working families" can overcome the inequality perpetrated by a powerful elite determined to hang on to their privilege.
Selina Todd is author of The People: The Rise and Fall of the Working Class 1910-2010

خون را با خون نبایست شست

این رسم جانیان دوران بربریت و جاهلیت(اسلام) است و بس !!
در زیر نامه چند تن دیگر از انسانهای آزادیخواه را برای رهائی ریحانه از جوخه اعدام بخوانید
پیمان پایدار

*********************

• سیمین بهبهانی، جعفر پناهی، علی رضا جباری، فریبرز رئیس دانا، نسرین ستوده، اسماعیل مفتی زاده، و محمد نوری زاد از خانواده 'سربندی' خواسته اند از قصاص ریحانه جباری صرفنظر کنند.

 
سه‌شنبه ۲ ارديبهشت ۱٣۹٣ - ۲۲ آوريل ۲۰۱۴

جوانی ۲۷ ساله, هنرمند و زاده ی مادری هنرمند, هفت سال است در انتظار چوبه ی دار روز شماری می کند.
ریحانه ی جباری به موجب حکم دادگاه و به تشخیص ٨ شهروند ایرانی که قاضی نامیده می شوند, "قاتل" شناخته شده است. هیچکس از آنچه بواقع میان دو یا سه تنی که در رخداد خونبار قتل مرتضی سربندی گذشته است, اطلاع دقیقی ندارد, اما همه احساس دردناک خانواده ی مقتول را پس از مرگ عزیزشان به خوبی در می یابند. ما اصرار آنان را به اجرای حکم اعدام بر مبنای رسوم جاری در کشورمان طبیعی می دانیم. ما همین قدر آگاهیم که ریحانه چه روزگار دشواری را می گذراند. ما در می یابیم که انسان های عادی به طور معمول در شرایط نامتعارف ممکن است به اقدامی از این گونه دست یازند, هرچند بر این باوریم آنانی که دست زدن به این گونه جنایت ها روند زندگی روز مره شان را تشکیل می دهد نیز زاده ی شرایط تحمیل شده بر زندگیشان اند, و پیش از شروع دادخواهی و قصاصشان باید شرایطی را که به این جنایت ها وادارشان می کند دگرگون کرد؛ زیرا هیچکس جانی بالفطره نیست و هرکس در این راه تابع شرایط زندگی خویش است. معهذا ما تعجب خود را از اینکه قوانین ایران و به تبع آن قضات دادگاهها بین شخصی که در اثر اضطرار یا بی اطلاعی در یک لحظه تصمیم نادرست می گیرد وآن کس که با قصد قبلی و به طور مکرر دست به ارتکاب جرم می زند تفاوت معنی داری قائل نیستند, اعلام می داریم.

اکنون, اما سرنوشت ریحانه به دست خانواده ی مرتضی سربندی سپرده شده است. باری سنگین بر دوش خانواده ای داغدیده نهاده شده است که ما انتظار داریم همگان شرایط دشوارشان را دریابند؛ فرزندانی که پدرشان را از دست داده اند و مادری که فرزندش را.

اکنون پس از هفت سال در آستانه ی اجرای حکم اعدام ریحانه ی جباری قرار داریم و امروز و فرداست که او را چشم بسته به پای چوبه ی دار بکشانند. بسیاری از روشنفکران, هنرمندان, کارگران و بازیگران سینما, نویسندگان و... تاکنون با تشکیل گردهم آیی ها و در تماس با خانواده ی مرتضی سربندی, خواهان بخشودگی ریحانه ی جباری شده اند. این تماس های گسترده تاکنون موجب به تعویق افتادن اجرای حکم او شده است؛ اما او را از چوبه ی دار دور نکرده است؛ و این تعویق اجرای حکم اعدام نیز شاید نمایشگر بیداری وجدان بشری خانواده ی مقتول بوده باشد؛ و امید ما این است که چنین نیز بوده باشد.

ما در فرصتی که پدید آمده است از خانواده ی مرتضی سربندی می خواهیم که با اقدامی انسانی, ریحانه را که مرگ و زندگیش را به تصمیم آنان وابسته است, به زندگی باز گردانند؛ با این اقدام انسانی خویش در جبران نواقص قانون گامی بلند بردارند و با این بخشایش همه ی فعالان فرهیخته و انسان دوستان خواهان بخشایش را مرهون همت خویش سازند. آنان بی گمان لذت این اقدام انسانی خود را خواهند چشید و در معرض ستایش و تحسین انبوه هموطنانی که خواهان این اقدام دشوار اما ممکن شده اند, قرار خواهند گرفت.
***************
سیمین بهبهانی، جعفر پناهی، علی رضا جباری، فریبرز رئیس دانا، نسرین ستوده،
اسماعیل مفتی زاده، محمد ملکی، نرگس محمدی، محمد نوری زاد.