Friday, May 24, 2013

جنبش کارگری و «لغو کار مزدی»

وحيد تقوی
***********************
به عاریه گرفته شده از صفحه رفیق آنارکوفمینیستمان روزا روشن از روز اول ماه می 2013
پیمان پایدار
******************************


 در دوره ی اخير در جنبش کارگری ايران، بخشی - هرچند بسيار کوچک - از فعالين اين جنبش که امکانِ بيان يافته اند، شعار «لغو کار مزدی» را برافراشته اند. اين دوره که ظاهرا همراه بوده با يک بازبينی از سنت های بورژوائیِ سخت ريشه دار و بازمانده از سوسيال دمکراسی، در موارد متعددی بعنوان دوره ی احيای جنبش راديکال و انقلابی کارگری (با هر برداشتی از اين عبارات) معرفی شده است. معهذا، در بررسی ادبيات، نظرات و رويکردهای اين فعالين، و هم چنين حاميانشان، خواننده نمی تواند متوجه تناقضات شان نشود - چه در رويکردهای عمومی و عملی و چه در عرصه سازمانی. در اين دوره، هم چنين جدال های تند و تيزی بين «موافقين» و «مخالفين» شعار «لغو کار مزدی» در گرفت - هرچند که بسياری از هر دو طرف، از يک زاويه مشترک بحث می کنند.

مستقل از گفته ها و ادعاهای طرفين، ناظر اين بحث ها نمی تواند اين سوال به ذهنش خطور نکند که اين جدال ها تا چه ميزانی در رابطه ملموس با جنبش کارگری هستند، اين شعار چقدر در طبقه کارگر ريشه دارد و حاصل اين مباحث چيست. و بالاخره، مهمتر اين که، طبقه کارگر در کجای اين جدال ايستاده، آيا در آن دخيل است و آيا می توان اين جدال ها را بازتابی از مبارزه طبقاتی دانست؟ آيا اين جدالی است بين «نمايندگان» مختلف اين طبقه که قرار است هر کدام شعارهای و راهکارهای مختلف خود را، چه برای ايجاد و شرکت در اتحاديه و چه برای ايجاد و شرکت در تشکل سراسری تحت شعار «لغو کار مزدی»، با «کار فرهنگی» در طبقه ترويج کنند تا اين طبقه، «آموزش» ببيند و «با فرهنگ» شود؟ آيا اين طبقه پيشبرد مطالباتش را به «نمايندگانش» محول کرده که قرار است بجای تصميم گيری جمعیِ کارگران در امور خودشان، اين «نمايندگان» دست به «تصميم گيری در مورد مسائل جنبش کارگری» بزنند؟ و بالاخره، علاوه بر ده ها ابهام و تناقض ديگر، آيا قرار است کارگران با شعارهای راديکال و تحت رهنمودها و آموزش های فرهنگیِ «نمايندگان» شان مجددا سازمان های هيرارشيک ايجاد کنند - يعنی همان طور که «نمايندگان» شان خود را سازمان داده اند؟

 بررسی مطالبات و سطح مبارزاتیِ کارگری در مقياسی وسيع, و نه در حوزه يک چند کارگاه و کارخانه، و نيز مروری بر عملکردها و نظرات اين فعالين می تواند به بسياری از اين سوالات پاسخ دهد. اما قصد اين نوشته نه کنکاش اين تناقضات است، نه سعی در پاسخ به اين سوالات, و بخصوص نه شرکت در اين مجادلات. اين نوشته مروری است کوتاه بر يک مطالبه، «لغو کار مزدی» و رابطه اش با جنبش کارگری و مبارزات و مطالبات ديگر آن.
 

 
 

یک:
تاريخ جنبش کارگری با مبارزات کارگری برای بهبود شرايط زندگی و نيز تضمين و تامين شغل در خود سيستم سرمايه داری آغاز شد. در آغاز اين جنبش، سازمان ها و اتحاديه های کارگری با شعار «لغو کار مزدی» شروع نکردند. اين مطالبه ای بود که بعدها خواست بخش راديکال جنبش کارگری شد.

برخی از اصلی ترين مطالبات سازمان های کارگری قرن نوزده، علاوه بر برسميت شناخته شدن خود، قرارداد دستجمعی جهت تضمين دستمزد مناسب، جلوگيری از کاهش دستمزدها و نيز اخراج ها بودند. بورژوازی در مواجهه با سازمان های کارگری، در ابتدا به تصور اين که اخراج، دستگيری و ضرب و شتم نمايندگان سازمان های کارگری می تواند از مبارزات کارگری جهت دستيابی به اهداف مذکور ممانعت کند، در مقابله با تشکيلات های کارگری به چنين اقداماتی روی آورد. در نتيجه اجبارا خواست ديگری نيز به خواست های کارگری اضافه شد: تضمين شغلی و مدنیِ نمايندگان سازمان های کارگری. به دنبال برسميت شناسی تمام و کمال سازمان های کارگری از سوی حکومت های بورژوائی اين مطالبه نيز پذيرفته شد. ديگر سرمايه دار نمی توانست کارگری که نماينده شده است را نشان کرده و به صرف نمايندگی در صدر ليست اخراجی ها بگذارد. آنجا که به مجموعه مطالبات پايه ای مذکور دست يافته شد، در دوره های مختلف مبارزاتی، عمدتا اين نماينده کارگران نبود که اخراج می شد، بلکه انتخاب کنندگانش بودند. نمايندگان کارگری بتدريج نسبتا از امنيت بيشتر شغلی و مدنی برخوردار شدند. چنان که هم اکنون نمايندگان اتحاديه های کارگری در اغلب موارد جزو آخرين شاغلينی هستند که ممکن است اخراج شوند.

خود نمايندگی نيز رفته رفته تبديل به نوعی «تخصص» شد. هر کسی ديگر نمی توانست در مذاکره با کارفرما مانند اين متخصصين بر سر مطالبات کارگری مذاکره کند. از اين گذشته، با گسترش سازمان های کارگری، اين سازمان ها جهت تضمين و ادامه کاریِ خود برای نمايندگان سطوح مختلف تشکيلات کلاس ها و دوره های آموزشی گذاشتند. در سلسله مراتب سازمانی، مستقل از کارمندان، که خود حرفه خاصی داشتند، نمايندگی در تمام سطوح انتخابی بود و هست. در اين هيرارشی، هرچه نماينده منتخب ارگان های بالاتری باشد، تخصصش بيشتر و دوره های آموزشی ای که می تواند ديده باشد بيشتر، از توده وسيع کارگر معمولی دورتر و انتخاب مجددش تضمين شده تر است. کارمندان اين سازمان ها که خود عمدتا پيشتر کارگر بودند نيز تامين شغل داشتند - شغلی متناظر با بوروکراتيک شدن روزافزون اين سازمان ها هم بعلت ساختارشان و هم عريض و طويل شدن فزاينده شان. تضمين اين حرفه منوط به ادامه کاری اين موسسه بود. گرچه طبق قوانينِ اکثر اتحاديه ها حقوق و مزايای کارمندان نمی توانست از حقوق و مزايای يک کارگر متخصص فراتر رود، اما با رشد اين سازمان ها و با افزايش نيازشان به استخدام متخصصين جديد از قشرهای ديگر اجتماعی و نيز رشد تخصص نمايندگان آن، اين قوانين نيز از ميان برداشته شدند. حقوق و مزايای کارمندان اتحاديه درست مثل موسسات ديگر بورژوائی طبقه بندی و سلسله مراتبی شد. اين تا آنجا پيش رفت که هم اکنون درآمد روسای اتحاديه اکنون چند برابر يک کارگر متخصص است.

نمايندگی و نيز اداره سازمان های کارگری، هم تخصصی شد، هم تامين شغلی بيشتری به دنبال داشت و هم شأن و وجهه اجتماعی. منافع کارمندان وسيع و نمايندگان اين سازمان ها با وجود و تداوم کاری اتحاديه ها گره خورد. نابودی اتحاديه های کارگری به معنای نابودی اين قشر بود و شرط مادی و حياتی وجود اتحاديه ها تداوم حيات سرمايه داری. بوجود آمدن اين قشر خاص، با منافع و اهداف خاص، و تلاشش در جهت ادغام هرچه وسيعتر در سيستم، نتيجه ی ناگزير تقسيم کار بورژوائی درون خود طبقه کارگر و فرآيندهای سرمايه داری بود. و اين بدون پذيرش، همکاری و همياری توده های وسيع کارگری ممکن نبود.

قراردادهای دستجمعی که يکی از قديمی ترين خواسته های کارگری است، خود عاملی ديگر در ادغام و مستحيل شدن سازمان های کارگری درون سيستم شد. اين قراردادها در عين حال که متضمن حداقل دستمزد و نيز تا حدودی «امنيت» شغلی هستند، اما هر دو سوی مذاکره کنندگان را موظف به تعهد خود در قرارداد می کنند. آنجا که بخشی از کارگران از قرارداد و نتيجه ی مذاکرات ناراضی هستند، خود سازمان های کارگری بايد آنها را آرام کنند. اعتراضِ همراه با کنش اين بخش در بسياری از موارد بدون هيچ گونه حمايتی از سوی اتحاديه مستقيما به اخراجشان منجر می شود. و اين وحشت نيز به نوبه خود، عاملی است برای خاموشی بخش های ديگر.

سازمان های کارگری (چه سياسی و چه صنفی) چنان در سيستم ادغام شدند، و چنان تشکيلات های خود را منطبق با نوع سازمانی بورژوائی کردند که اکنون مدت هاست که در غرب سابقه ی نمايندگی و/يا مديريت اتحاديه های کارگری و/يا فعاليت در احزاب سياسی (چپ يا راست) يک امتياز بزرگ جهت استخدام در مشاغل گوناگون، بخصوص مشاغل مديريتی (management) محسوب می شود. بورژوازی، کارکنی را ترجيح می دهد که نوع سازماندهی بورژوائی، «مهارت و اداره» آن و چگونگی کار در سازمان اجتماعی سرمايه دارانه را بخوبی بشناسد. و بورژوازی عاقل خوب می داند که اين جنبش و سازمان هايش چنين سازمان يافته اند، لذا از آن بهره می جويد. اين قشر مديران و نمايندگان در اتحاديه ها چنان از طبقه دور شدند که برايشان اين طرف يا آن طرف ميز مذاکره نشستن علی السويه و بسيار ساده شد. از همين رو است که می توان در کشورهای مختلف ديد که در موارد متعددی آنها کارير خود را با اتحاديه شروع می کنند و با عضويت در هيئت مديره يا رئيسه کارخانجات و موسسات توليدی و بيزينسی به اتمام می رسانند. اين سازمان های کارگری و چپ، بسيار پيش تر از آن که علنا و صراحتا اعلام کنند که سازماندهی و مديريت را «بايد از بورژوازی آموخت» خود را در نوع سازماندهی و تقسيم کار بورژوازی مستحيل کرده بودند. اين «بايد» برای آن معترضينی بود که هنوز اين را هضم نکرده بودند و يا نمی خواستند چنين سازمان يابند. آنها که از بورژوازی آموختند خيلی ساده اين پديده را «خيانت» خواندند و آن معترضينی که اين پديده را «خيانت» خواندند، نشان دادند که هنوز قادر به ديدن اين فرآيند مستحيل شدن در سيستم نيستند.



 

دو:
پيش فرض هر تشکيلات صنفی کارگری (اتحاديه و سنديکا), سازماندهی بر مبنای هر صنف خاص کارگری است. البته در کشورهای پيشرفته تر سرمايه داری در برخی از اتحاديه ها، مثل اتحاديه مهندسان و معلمان و پرستاران مددکاران و امثالهم، اين مبنا به تحصيلات و مدارج تحصيلی تغييريافته است که در اصل موضوع توفيری ندارد: اين نوع سازماندهی آنچه را می پذيرد و سازمانش را برآن بنا می کند که نقدا جزو الزامات سرمايه است. يعنی تقسيم کارگران مزد بگيری که در برابر سرمايه يک طبقه خاصی را تشکيل می دهند. اگر اتحاد طبقاتیِ اين طبقه يگانه سلاح واقعیِ و برنده ی آن در برابر طبقه سرمايه دار است، سازمانيابی اش برمبنای تقسيم بندی های صنفی با منافع متفاوت و گاها «متضاد» (که مبتنی است بر تقسيم و بازتقسيم کار سرمايه دارانه)، چيزی نيست جز تائيد و تداوم تقسيم طبقاتی، تضعيف سلاح وحدت، و تشتت بازهم بيشتر، که بخشی از فعالين کارگری در پی آنند. تقسيم اعضاء طبقه ای که در برابر سرمايه عملا اشتراک منافع بيشتری دارد تا اختلاف منافع، و تقسيم خود به سازمان های اصناف گوناگون برده گان مزدی که هر کدام برای سهم بيشتری از کل توليد اجتماعی از طرفی با يک ديگر در رقابتند و از طرف ديگر در برابر سرمايه به چانه زنی مشغولند, فقط به نفع خود سرمايه است. پيامد اين تقسيم, تشتت در ميان طبقه کارگر حتی برای مطالبات صنفی است. از اين رو، سياست اتحاديه گرايان، يعنی اتحاد صنفیِ طبقاتی کارگران، خواسته يا ناخواسته عملا مبلغ سياست های سرمايه و منقسم کننده کارگری است. در نتيجه سازمانيابی طبقه - اگر می خواهد واقعا در برابر سرمايه مؤثر باشد - نمی تواند بر مبنای صنف/تحصيلات/رشته کاری و غيره قرار گيرد.

با آشکار شدن هرچه بيشتر ادغام و مستحيل شدن سازمان های کارگری درون سيستم، بخش های راديکال تر جنبش شعار «لغو کار مزدی» را برافراشتند. برای جنبش کارگری، اين شعار البته شعار و مطالبه ای ناآشنا نبود. بخش اعظم تشکيلات های سياسی اش اين مطالبه را در برنامه های خود گنجانده بودند. در اين جنبش نقدا تفکيکی بشکل تفکيک وظايف انجام گرفته بود: آرمان های دور دست، و مطالبات سياسی و مدنی را سازمان ها و احزاب سياسی اش مطرح کرده و برايش مبارزه می کردند، و مطالبات اقتصادی و مربوط به وضعيت بلاواسطه ی مادی و کاری، حوزه کار سازمان های صنفی اش بود. موفقيت سازمان های سياسی اين جنبش منوط به حمايت وسيع سازمان های صنفی- اقتصادی کارگری بود، و پايداری دستاوردهای مبارزاتی سازمان های اخير منوط به موفقيت سازمان های سياسی اش در رقابت با احزاب بورژوائی. هر چند در ابتدا هر دو اين تشکيلات های کارگری شعارها و مطالبات راديکالی (برای زمان خود) را طرح کرده و برايش مبارزه می کردند، اما اين تقسيم وظايف، مثل سازمانيابی اش، کپی شده از خود جامعه بورژوائی بود (احزاب سياسی - موسسات بيزينسی) که پيامدهای خود را داشت و ادغام سازمان های اين طبقه در جامعه بورژوائی را تسهيل می کرد. نکته ی جديد، در تشکلات های نوين، راديکال و انقلابی کارگری که با رشد مبارزه طبقاتی شعار «لغو کار مزدی» را برافراشتند (بعنوان مثال در آلمان اتحاديه عمومی کارگران آلمان AAUD، و در آمريکا کارگران صنعتی جهانIWW ) توجه به اين تقسيم وظايف، و تلاش در از ميان برداشتن آن در همين چارچوب سرمايه داری بود.

يکی از بزرگترين، قديمی ترين و شايد معروفترين اين سازمان ها، «کارگران صنعتی جهان» در آمريکا، يکی از مطالبات محوری اش «لغو کار مزدی» بود. با برداشته شدن آن تقسيم وظايف، طبيعتا مطالبات نيز ترکيب می شوند. در نتيجه بخش مهمی از آرمان های سياسی و اجتماعی جنبش نيز، هم چون نابودی دولت بورژوائی، «مجامع توليدکنندگان آزاد و برابر»، نابودی تبعيضات منتجه از هيرارشی طبقاتی و غيره، در پلاتفرم IWW راه يافت. از اين گذشته، اين سازمان با آگاهی از تقسيم بورژوائیِ منافع کارگری به منافع اصناف گوناگون، ديگر سازماندهی اش بر مبنای صنف و رشته کاری نبود. تمام کارگران می توانستند مستقل از رشته کاری عضو اين سازمان شوند. اگر در تشکل های سنتی، اشتغال و بيکاری مانعی برای ارائه مطالبات و حتی سازمانيابی کارگران می شد، در اينجا اين مانع نيز برداشته شد. IWW کوشيد تا همه کارگران - چه شاغل و چه بيکار - را در يک سازمان واحد متشکل کند و چشم اندازش يک اتحاديه بزرگ و جهانی (One Big Union) بود که قرار بود همه کارگران را بر عليه همه سرمايه داران بسيج و متشکل کند. بدين ترتيب منافع کل کارگران، را در برابر کل سرمايه داری قرار داده و يکی در نظر می گرفت. نوع سازمانيابی اش نسبتا افقی بود. هر بخشی در مورد مسائل مربوط به منطقه خود و چگونگی سازماندهی نيروهايش می توانست خودمختارانه تصميم بگيرد. در عين حال، درگيری هر بخش و منطقه با سرمايه، تمام بخش ها را درگير می کرد. از اين گذشته، هر مبارزه کارگری در هر منطقه ای را امر خود می دانست - مستقل از اين که آن کارگران جزو اعضاء اين تشکيلات باشند يا نباشند. اين سازمان که در اوايل قرن گذشته صدها هزار کارگر را می توانست بسيج کند، و هميشه يک پای شديدترين مبارزات کارگری بود، از ابتدا مسيرش را از سازمان های سياسی قيم ماب مثل سوسيال دمکرات (هر دو جناح انقلابی و رفرميست اش) جدا ساخت. تلاش های گوناگون اين سازمان ها و سرمايه داری برای اين که IWW را به زير چتر خود درآورند، همه با شکست مواجه شدند. در اين مورد از جمله می توان به تلاش های انترناسيونال دو و بخصوص انترناسيونال سه اشاره کرد.

در همه جا کارگران و فعالين کارگری راديکالی که به ضرورت سرنگونی سرمايه داری رسيده بودند، خود را به اشکال مختلف سازمان دادند و البته مطالبه «لغو کار مزدی» را در اهداف خود گنجاندند. اما اگر طبقه کارگر در مجموع به وضع موجود و مبارزه اتحاديه ای راضی باشد، اگر سرمايه بتواند چنان بارآوری کار را بالا ببرد که بهبود ملموسی -نه ضرورتا واقعی - در شرايط زيست و کار کارگر بوجود آورد، آن را برای مدتی نسبتا طولانی ادامه دهد، و از اين طريق به کمک بزرگترين و وسيعترين سازمان های کارگری طبقه کارگر را مطيع نگهدارد، آن فعالين کارگری چه می توانند انجام دهند بجز تبليغ، تهييج و ترويج؟ در چنين شرايطی، يعنی شرايطی که به لحاظ عينی و مادی کارگر نيازی به براندازی سرمايه نمی بيند، تبليغ و ترويج شعارها و مطالبات سنتا راديکال و سوسياليستی از جمله «الغای کار مزدی» همه سوتی هستند در تاريکی. تحرک و اعتراض کارگر و آگاهی اش برای تغيير اوضاع، مستقيما در ارتباط با وضعيت عينی و مادی اش است. تداوم چنين وضعيتی نيز تمام تشکل های راديکال را بشدت منزوی خواهد کرد. و اين آينده تمام سازمان های راديکال کارگری در غرب از جمله IWW بود. از سوی ديگر، در موارد متعدد، آن کارگران متشکل يا غيرمتشکل در اتحاديه ها که بر خلاف ميل اتحاديه ها دست به اعتصاب خودانگيخته زدند. بعد از شکست يا پيروزی مبارزه با تصور اين که با تغيير رهبری يا برخی اصلاحات در ساختار و سياست اتحاديه می توانند چنين سازمانی را به ابزار مبارزات راديکال خود تبديل کنند يا از نو بسازند، اتحاديه های نوينی ايجاد کردند. همه اين اتحاديه ها نيز سرنوشت شان مثل تمام اتحاديه های کارگری ديگر بود. در اين مورد می توان از يک نمونه معروف هم دوره خودمان، اعتصاب معدنجيان در انگلستان در دهه 1980 و ايجاد اتحاديه آلترناتيو (و نيز حزب آلترناتيو در برابر حزب کارگر) نام برد.



 

سه:
در شرايط «متعارف»، يک شرط مهم دستيابی به خواست های کارگری، در چهارچوب سرمايه داری، سودآوری سرمايه است. سرمايه نمی تواند از يک حداقل سود صرف نظر کند - حداقلی که بتواند فرآيند انباشت را مطمئن کرده و ادامه دهد. آنجا که سودش از اين ميزان پائين تر بيايد، خواه بواسطه مبارزات کارگری و خواه بواسطه رقابت يا رکود بازار، بسادگی محل کار را تعطيل می کند. درنتيجه برای بهبود وضعيت کاری و شرايط زندگی کارگران، سرمايه بايد بتواند بارآوری کار را چنان افزايش دهد که از سوئی به سود خود افزوده و فرآيند انباشت را ادامه دهد و از سوی ديگر به دستمزدهای کارگران بيافزايد. اين را هم سازمان های اتحاديه ای می دانند و هم سرمايه داران، و هر دو، چه در مذاکراتشان با يک ديگر و چه در برابر کارگران به آن ارجاع می دهند. اما در عين حال، افزايش بارآوری کار - در واقع تشديد استثمار - خود مستلزم «صلح مدنی» و تبعيت کارگری است. در اينجا نيز تقسيم کاری انجام می گيرد، از سوئی رشد تکنولوژی و افزايش بارآوری، و نيز بهبود شرايط زندگی کارگری بعهده سرمايه است؛ و از سوی ديگر آرام نگهداشتن کارگر بعهده خود سازمان های کارگری - اتحاديه ای.

علاوه بر عوامل محرک ديگر در افرايش بازدهی کار و فرآيند انباشت، عامل مهم - اگر نگوئيم تعيين کننده - مبارزه خود طبقه کارگر جهت بهبود وضعيت و شرايط زندگی اش است. اين عامل، شمشيری دو سويه است: نه تنها محرکی است برای بالا بردن بازدهی کار و انباشت، بلکه در صورت تشديد، می تواند خود سرمايه را نيز به بحران بکشد.

در چهارچوب سرمايه داری، طبقه کارکن برای بهبود زندگی خود مجبور به مبارزه است. هر مبارزه ی موفق اين طبقه در اين راستا، به معنای کاهش سود سرمايه است. اين کاهش اما مشروط به آنست که سرمايه نتواند آن را از طريق افزايش بارآوری کار (با استفاده از سطح تکنولوژی و سازمانی موجود و يا نوآوری های سريع) جبران کند. در چنين وضعيتی، اگر اين موفقيت مبارزاتی، يا کاهش سود، بقدر کافی وسيع باشد، فرآيند انباشت مختل کرده و سرمايه را به رکود و بحران می کشد. رهائی از بحران برای سرمايه مستلزم آنست که 1) طبقه کارگر از ادامه مبارزاتش دست بکشد، يا آن را به حداقل کاهش دهد، و يا حتی عقب نشينی کرده و بخشی از دستاوردهايش را پس بدهد (احيانا مهمترين نقش ميانجی گری و بورژوائی اتحاديه ها در اينجا است). و يا 2) سرمايه با نوآوری های تکنيکی و/يا سازمانی سودِ از کف رفته را بازيابد و نرخ سود را موقتا افزايش دهد. و يا 3) گشايش بازارهای جديد و صدور سرمايه. و يا 4) (در غالب موارد) تلفيقی از راه های فوق. بطور خلاصه تر و مفيدتر، برای سرمايه در واقع جز دو راه اولی و دومی راهی موجود نيست، و اگر از بعنوان مثال کمک های دولتی و يا کاهش نرخ بهره صرف نظر کنيم، سرمايه در غالب موارد هميشه از اين دو راه سود می جويد. در مجموع، شرط رهائی سرمايه از بحران، برای طبقه کارکن بمثابه يک کل، به معنای انقياد بيشتر، تشديد استثمارش، و در بسياری از موارد، حتی از کف دادن دستاوردهای پيشين اش است. اينجا اين طبقه الزاما مجددا دست به مبارزه می زند. اين می تواند توضيح دهنده اين واقعيت باشد که تاکنون مبارزات کارگری در دوره های رونق نسبت به دوره های رکود عمدتا هم شکل آشکارتری داشته و هم وسيعتر بوده است. در اين دوره ها، رشد سود و انباشت، هم به اتحاديه های کارگری و هم به طبقه کارگر در کل چشم انداز بهتر مبارزاتی برای حصول به مطالباتش در چهارچوب سرمايه داری می دهد.
اين سيکل اما بسته نيست. در اين ادوار مبارزاتی، هم طبقه تجربه مبارزاتی اش بيشتر می شود، و هم سرمايه قدرتمندتر. ولی قدرتمندتر شدن سرمايه همراه است با محدودتر شدن ميدان عملش. نه بازار جهانی نامحدود است و نه بهبود و نوآوری های سازمانی در چارچوب هيرارشی بورژوائی. صلح سرمايه داری باوجود رقابت بيرحمانه سرمايه ها نيز ابدی نيست. ايدئولوژی، مذهب و نيز سازمان های متعارف طبقه کارگر که عامل سرمايه در طبقه شده اند هم نمی توانند تا ابد مانع مبارزات راديکال طبقه کارکن شوند. اين طبقه همان طور که بارها در تاريخ نشان داده، اين سيکل را می شکند و از آن فراتر می رود. هر گاه که برای بدست گرفتن سرنوشت خود بدست خويش بطور جدی برمی خيزد، می تواند قوی تر از دور پيش باشد، و سازمان هائی که برای تحقق آن می آفريند و نيز اشکال نوين مبارزاتی اش می توانند عالی تر و موثرتر از پيش باشند. مقايسه کمون پاريس با انقلابات همزمان اروپائیِ اوايل قرن، و انقلاب اسپانيا، و غيره، شاهد خوبی بر اين پيشروی است.
برای طبقه کارکن، نبرد با سرمايه امری همه روزه است. اين طبقه در هر مقطعی خود را چنان سازمان می دهد که بتواند به بلاواسطه ترين و فوری ترين خواست هايش جامه عمل بپوشاند. کارگران در شرايطی که تشخيص دهند که از طريق شکل اتحاديه ایِ مبارزه می توانند به بخش مهمی از اين خواسته ها پاسخ دهند به چنين تشکل هائی روی می آورند. و در صورتی که اين نوع تشکيلات ها قادر نباشند بهبودی ملموس و عينی - هرچند غير واقعی - در شرايط کار و زيست شان بوجود بياورند؛ و يا پاسخ گوی نياز مبرم و بلاواسطه ای که بخش مهمی از طبقه در مقطع زمانی مفروضی احساس می کند، نباشند, با اقدامات خودانگيخته سازمان های آلترناتيو بوجود آورده و علاوه بر رودرروئی با سرمايه، بلافاصله در تقابل با انواع سازمان های سنتی خودشان قرار می گيرند. اعتصابات غيرقانونی، اشغال کارخانه، ايجاد راهبندان، کميته اعتصاب، کميته کارخانه/محل کار و غيره را می توان از اين دست دانست که در صورت عدم تداوم و گسترش مبارزه، چه بعلت سرکوب، چه بعلت دستيابی به خواست هاشان (و عدم طرح مطالبات ديگر و جديدتر بلافاصله پس از پيروزی، و ادامه مبارزه برای اين مطالبات) و يا عدم گسترش به مناطق ديگر، ناپايدار و گذرا هستند. اينها کنش هائی هستند که با اتکا به چنين مبارزات و سازمان هائی عملا در جهت «لغو کار مزدی» گام برمی دارند. در مواردی که اين طبقه امکان دست زدن به چنين اقداماتی را نبيند، و تشکل های اتحاديه ای اش نيز پاسخگوی نيازهايش نباشند، به اشکال پيچيده تر و پوشيده تر مبارزاتی مثل کندکاری، در رفتن از زير کار و سرپيچی از کار روی می آورد. اين تاکنون يک روال عمومی از رفتار طبقه کارگر در سراسر جهان بوده است.

تاثير حضور يا عدم حضور «نيروی آگاه و کمونيستی» سازمانيافته در سازمان/حزب چپ، هر قدر هم بزرگ و وسيع، در چنين انتخاب هائی را به سختی بتوان به حساب آورد. اين «نيروهای آگاه و کمونيستی» نيستند که به اين جنبش نيرو می بخشند و مسيرش را تعيين می کنند، برعکس، مبارزات کارگری، کنش های خودانگيخته و گزينش شيوه های مبارزاتیِ منطبق با شرايط مبارزه طبقاتی از سوی طبقه در کل است که به اين «نيروها» نيرو می دهد، يا نمی دهد و مهمتر اين که سياست هاشان، تاکتيک هاشان، عقب نشينی يا پيشروی ها شان را تعيين می کند. علت اساسی اين گزينش نيز نه آژيتاسيون، تبليغ و ترويج، يا «تزريق آگاهی» يا «فرهنگ» توسط اين «نيروها» در طبقه، که آگاهی جمعیِ منتج از مبارزه خودشان در برابر سرمايه است. از اين رو است که در شرايط «متعارف» سرمايه داری، زمانی که اين طبقه درگير خواست های روزمره و دستمزدی است، يا واقعيت وجودی سرمايه داری را موقتاً بالاجبار پذيرفته، مطالبه ايجاد تشکل های پايدارِ نوع شورائی و يا «الغای کار مزدی»، اتوپی و يا شعارپردازی است که صرفا در بساط فرقه ها می توان يافت که به «اصول» خود چسبيده اند. مطلقا اتوپی است، چون تشکل نوع شورائی واقعی و پايدار به هيچ وجه نمی تواند در چهارچوب سرمايه داری وجود داشته باشد؛ شعارپردازی است، چون نه شرايط عينی و نه بالطبع ذهنی آن در طبقه کارگر وجود دارد و کاملا با مبارزات جاری کارگری بی ارتباط است. معهذا اين شعارها بعنوان هدف يا خواسته می توانند در شرايطی ذهنی باشند در شرايطی ديگر کاملا عينی و عملی چرا که طبقه در حالت تهاجم است و می رود تا چارچوب های سرمايه را درهم شکند.

القای اين انديشه به طبقه کارکن که گويا با تشکل هائی مثل اتحاديه (که حيات و مماتش تداوم سيستم سرمايه داری است) امکان بهبود واقعی شرايط زندگی اش در چارچوب سرمايه داری فراهم شده، از فقرش کاسته خواهد شد و در اين سيستم نکبت بار چشم انداز زندگی بهتر برايش وجود دارد، علاوه بر انواع و اقسام دستگاه های تبليغاتی بورژوائی و پادوهاي بورژوازی، کار اتحاديه گرايان است. افزايش بارآوری کار در اين سيستم به معنای تشديد استثمار است - حتی اگر دستمزدها با نرخ افزايش تورم افزايش يابند، و حتی اگر از آن هم فراتر روند ولی نرخ افزايش بارآوری کار نرسند. فقر هم نسبی است: نسبتی که هر فرد يا گروه اجتماعی از محصول کل توليد اجتماعی به نسبت ديگر افراد/گروه های اجتماعی نسيب اش می شود. ممکن است که کارگر در يک دوران شکوفائیِ مفروض، ديگر مجبور نباشد که دو شغل داشته باشد تا خود و خانواده اش را با دو شيفت هشت ساعته کار تامين کند، در اين صورت، هم وضعش بهتر شده و هم بهبودی نسبی در زندگی اش ايجاد شده است. اما اين هنوز نه به معنای کاهش فقرش است و نه بمعنای کاهش استثمارش. شرط اساسی بوجود آمدن چنين وضعيتی در چهارچوب سرمايه داری افزايش شديد بارآوری کار است، بدين معنا که کارگر حداقل مثلا در طی همان هشت ساعت کار به اندازه دو شيفت کار توليد داشته باشد چنان که سود سرمايه حفظ، و شرايط انباشت آن تضمين شده باشد. حتی برای به واقعيت درآمدن چنين وضعيتی نيز شرط اساسی، مبارزه واقعیِ خود طبقه است. در نتيجه، هر چند که سرمايه داری هيچ چيزی بدون مبارزه به کارگر نمی دهد، و هر چند که يکی از مهمترين ابزار مبارزاتی کارگران اتحاديه های کارگری بوده اند، اما اتحاديه های کارگری در کشورهای پيشرفته تر سرمايه داری، شق القمر نکرده اند که گويا مبارزات اتحاديه ای بوده که موجب «بهبود» شرايط کارگران شده است. مبارزات اتحاديه ای فقط در چهارچوبی معين و محدودی موجب تسکين برخی مشقات شده و آن هم تحت فشار نيروهای کارگر از پائين. مبارزات اتحاديه ای هيچ گاه سرسوزنی نه از استثمار کاسته، نه از فقر نسبی. برعکس موجب ادغام هرچه بيشتر جنبش کارگری در سيستم سرمايه داری شده است. اين «بهبود» بايد در ارتباط و در متن آن حجم عظيم ثروتی نگريسته شود که معلول بارآوری عظيم کار - لذا استثمار هرچه شديدتر کارگر - نه فقط در اين جوامع که در سطح جهان بوده است. آن وقت بر اين مبنا است که می توان و می بايد به قضاوت در مورد «بهبود» وضع طبقه کارکن، و نقش اتحاديه ها در اين جوامع نشست. در غير اين صورت ناچارا بايد همان مزخرفاتی را تکرار کرد که بورژوازی هر روز در بوق و کرنا می کند. از اين روست که سرمايه داری در برابر طبقه کارگر و سازمان هايش فقط يک دوراهی می گذارد: يا تمکين و ادغام در سيستم يا سرنگونی اش؛ چرا که عملا و واقعا نه تنها بهبودی در موقعيت فرودستانه و زندگی اش بوجود نمی آورد - حتی از نظر سهم آن از ثروت اجتماعی، چه رسد به تعيين سرنوشت خود بدست خويش - که آن را بدتر هم می کند.



 

چهار:
شعار و دفاع از مطالبه تاريخی «لغو کار مزدی» در جنبش کارگری و چپ، سنتا بيانگر يک راديکاليسم بوده است. در حالی که اين مطالبه به تنهائی نه گويای راديکاليسم است و نه رفرميسم؛ اما تمام مخالفين آن هميشه نوعی رفرميسم را نمايندگی کرده اند - مثل شعار و مطالبه «سوسياليسم»، «انقلاب»، «کنترل کارگری»، «الغای مالکيت خصوصی» و غيره. مستقل از تعاريف و تفاسير گوناگونی که از اين شعارها و مطالبات وجود دارد، اينها بخودی خود نه اتوپی هستند و نه واقعی، نه شعارپردازی هستند و نه واقع گرائی. اما مطالباتی هستند که در دوره های خاصی از تاريخِ سرمايه داری با اوج گيری مبارزه طبقاتی به روی صحنه آمدند و فرموله شدند. همه بستگی به شرايط و عمل اجتماعی طبقه کارکن دارند. با فقدان يا عدم حضور کنش های کارگری که بازتاب واقعی اش اين مطالبات هستند، اينها فقط همين باقی می مانند: شعار و شعارپردازی. اما در نتيجه شرايط و مبارزه طبقاتی، همين ها، يا شعارها و مطالباتی با همين مضامين يا فراتر، می توانند چيز ديگری باشند: مطالبه وسيع توده ای که در شکل شعار خود را نمايانده است.

برای رفرميسم در جنبش کارگری اما، سرمايه داری سيستمی هميشگی است. مستقل از سطح و شکل مبارزاتی و مطالباتی طبقه کارگر، هر گام و اقدامی که هدفش خدشه به کل سيستم باشد، يا از چهارچوب نوع سازمانی اش فراتر رود، يا آرامش جامعه را برهم زند، يا به انباشت و بازتوليد سرمايه صدمه بزند، يا وجود سازمان هايش را به مخاطره بياندازد، برای رفرميسم اتوپيائی و شعارپردازی است. رفرميسم «واقع گرا» است. چنان «واقع گرا» که شکست های پياپی خودش را «نمی بيند»، اما شکست های اقدامات خودانگيخته کارگریِ فرا سرمايه داری را پيراهن عثمان کرده و همه را از پيش يا محکوم به شکست يا به بيراهه و هرز رفتن می کند. چنان «واقع گرا» است که همين اقدامات را - هم کنش های خودانگيخته محدود و هم کنش های خودانگيخته وسيعتر مثل قيام و انقلاب - که موجب بهبود نسبی وضعيت خود طبقه و نيز حتی پايداری بسياری از رفرم ها در چهارچوب سرمايه داری شدند را «نمی بيند» و نمی خواهد ببيند، ولی با وقاحت تمام، تمام اين رفرم ها و بهبودهای نسبی را محصول فعاليت خود می داند. چرا که حضور و گسترش جنبش های خودانگيخته و آتونوم مستقيما نافی حياتش است. بدين ترتيب مثل خود سرمايه داری، در مواجهه با ضد خود، يا بايد آن جنبش ها را محکوم و سرکوب کند تا به تمکين از خود درآورد و يا توسط آن جنبش ها نابود شود. اگر «اتوپی» ايده ای است که در شرايطی مفروض موجود و عملی نيست، ولی در شرايطی ديگر ممکن است عملی باشد که ديگر «اتوپی» نيست، برای رفرميسم هر ايده و هر اقدامی، در هر شرايطی که بخواهد از چهارچوب سرمايه داری فراتر رود، يا از کنترل خودش خارج شود، هميشه اتوپيائی است. اين گرايش در جنبش کارگری، از آنجا که حياتش مستقيما وابسته به تداوم حيات سيستم سرمايه داری (به اين يا آن شکل اش) است، هميشه و در هر شرايطی، به اين يا آن بهانه، در برابر مبارزات و مطالبات راديکال تر جنبش کارگری می ايستد.

تاريخا تلاش جهت دستيابی به اين مطالبه نسبتا ديرپا، سنتاً راديکال، ولی محدود جنبش کارگری، يعنی «لغو کار مزدی»، با نبردهای خونين طبقاتی همراه بوده است. از پيکارهای خونين خيابانی در کشورهای مختلف گرفته تا انقلابات روسيه، آلمان، اسپانيا در قرن گذشته همه نمونه هائی از اين نبردها هستند. معهذا همين مطالبه محدود برای بسياری از سنت های بورژوائی چپ قابل پذيرش نيست. هر چند که شعار «لغو کار مزدی»، يا هر شعار سنتا راديکال ديگری، می تواند بعنوان صرفا شعاری جهت مجزا کردن سکت خود در برابر سکت های رقيب ديگر بکار برده شود و يا در شرايط مفروضی مستمسکی باشد برای رهائی سکت خود از انزوا، و اگرچه تحت همين شعار نيز دقيقا همان سنت های بورژوائی می توانند تداوم يابند (چنين مواردی کم نبوده و نيست)، اما اگر چنين مطالبه ای، همراه با گسست واقعی و عملی از آن سنت ها، مطالبه بخش مهمی از طبقه کارگر باشد می تواند بازتاب دوره ی تاريخی نوين و راديکالی در جنبش کارگری باشد. بر خلاف برخی ادعاهای فعالين چپ و کارگری، شاخص چنين دوره نوينی نه برافراشتن شعار يا شعارهائی هر چند سنتا راديکال و انقلابی از سوی تعدادی از فعالين کارگریِ سازمانيافته در اين يا آن سازمان کارگری يا حامی طبقه کارگر، بلکه رشد مبارزه طبقاتی، مبارزه مستقيم و رو در روی اين طبقه با سرمايه، و راديکاليزه شدن آن، و بالتبع، راديکاليزه شدن شعارها و مطالبات خود طبقه کارکن است. اين شاخص اساسی در جنبش کارگری هم اکنون بشدت ضعيف به نظر می رسد. فقط مروری گذرا به مطالبات کارگری نشان می دهد که هنوز خواسته ها عمدتا دفاعی و حتی در بسياری موارد عقب مانده هستند.
سرمايه پيش از هر چيز يک رابطه اجتماعی است. کار مزدی فقط يکی از جلوه های اين رابطه اجتماعی است که اساسا متکی بر نوع خاصی از تقسيم کار اجتماعی است. يکی از پايه های اساسی چنين تقسيم کار و رابطه ای، تقسيم کار مديريتی از کار اجرائی، تقسيم بين فرمانبران و فرمان دهان، و تمام پيامدهای اين نوع تقسيم، از سلسله مراتب کاری در کارگاه ها گرفته تا در انجمن ها، گروه ها و سازمان ها، در اتحاديه ها، در احزاب، در موسسات بورژوائی، پارلمان ها و حکومت ها و دولت ها است. تبلور و نيز ضرورت چنين رابطه ای، سيستم کار سرمايه دارانه است. يکی بدون ديگری نمی تواند وجود داشته باشد. آن که در پی اولی است الزاما خواستار دومی نيز هست و بالعکس. اينست که هر نيروئی که به نحوی از انحا کار سرمايه دارانه را جاودانه می سازد، آن روابط را در ابعاد مختلف سياسی و اجتماعی نه تنها درون خود بازتوليد، که تبليغ هم می کند. و برعکس اين که، هر نيروئی که سرمايه را واقعا بعنوان رابطه اجتماعی نمی شناسد، نه تنها کار سرمايه دارانه نيز آماج حملاتش نيست که اصلا موضوع مورد دغدغه اش نيست، و در بهترين حالت، هدفی بسيار دور است. چنين است که می توان انواع و اقسام گروه ها، سازمان ها و احزاب «مدافع کارگر» را در تمام کشورها يافت که بدون دغدغه ای در مورد کار سرمايه دارانه، همان رابطه ی سرمايه ای را در خود و تشکيلات های خود بازتوليد کرده و دنبالچه های همين سيستم نکبت بار هستند.

«لغو کار مزدی» گرچه در جنبش کارگری مطالبه ای است سنتا راديکال و نسبتا ديرپا، اما درعين حال مطالبه ای است محدود. اساس سرمايه داری نه کار مزدی، که کل کار سرمايه دارانه (چه مزدی و چه غير مزدی، چه از نوع «مولد» ش و چه از نوع «غيرمولد» ش) است. در حالی که تمام اجزاء کار سرمايه دارانه در رابطه ای تنگاتنگ با يک ديگر قرار دارند، جدائی اجزاء کار سرمايه دارانه از يک ديگر فقط می تواند در انتزاع صورت گيرد. بعنوان تنها يک مثال، کار «غيرمولد» و «غير مزدی» زنان و کودکان و کلا تمام اعضا خانواده، در منزل و «اوقات فراغت» جهت آمادگی برای کار روز بعد، را فقط در انتزاع و بطور تجريدی می توان از بازتوليد نيروی کار و بازتوليد سيستم سرمايه داری تفکيک کرد. اين نظام بدون تک تک اجزاء ديگرش، که در بازتوليد خود سيستم سهمی اساسی ايفا می کنند، نه تنها از کار بازخواهد ايستاد، بلکه اصلا نمی تواند وجود داشته باشد. جنبش کارگری اگر قرار است جنبشی برای خود و جهت رهائی و نابودی سرمايه باشد، بايد از مطالبه سنتا راديکال، نسبتا ديرپا، و در عين حال محدود لغو کار مزدی فراتر رفته و الغای کل کار سرمايه دارانه را هدف داشته باشد. سرمايه يک کل بشدت بهم پيوسته است که نمی توان به يک جزء آن حمله ور شد و به اجزاء ديگرش بی اعتنا ماند يا الغای آن اجزاء ديگر را به زمانی نامعلوم حواله داد. «الغای» يک بخش از کار سرمايه دارانه (در اينجا «کار مزدی») و تداوم بخش های ديگر و روابطی که آنها را بازتوليد می کنند، (اگر بشود نظر به طنزِ تراژيکِ تاريخ در مورد «الغای مالکيت خصوصی»، چنين چيزی را تصور کرد) فقط می تواند بمعنای الغای صوری آن و لذا تداوم روابط سرمايه ای باشد. «الغای کار مزدی» تنها می تواند با الغای کار سرمايه دارانه تحقق يابد.
 



دسامبر 2005vahidt@gmail.com

No comments:

Post a Comment