عکس فراموششده کودک و پلیس – «جاش»، کودکی که هنوز تنفر را یاد نگرفته بود!
عصر دیجیتال، اینترنت و شبکههای اجتماعی گاهی باعث محو شدن و رقیق شدن اصالتها و سطحی شدن افکار میشوند، اما این گزاره، گمانی بدبینانه است، چون همین شبکههای اجتماعی که گاهی ساعتها حیرانی در آنها چیزی برای کاربر در بر ندارد، باعث رسیدن ما به مطالبی میشوند که «تغییری» در ذهنمان ایجاد میکنند و ما را به «جور دیگر دیدن» تشویق میکنند.
در هیاهوی CES، امروز ترجیح میدهم که برایتان داستان یک عکس فراموششده را تعریف کنم:
حدود بیست سال پیش در پنجم سپتامبر سال ۱۹۹۲، یک عکاس پارهوقت به نام «تاد رابرتسون» از سوی یک نشریه محلی در گینسویل Gainesville ایالت جورجیا، مأمور شده بود که از یک راهپیمایی عکس بگیرد. این عکاس، یک سال پیشتر از دانشگاه جورجیا در رشته روزنامهنگاری فارغالتحصیل شده بود و تجارب کاری بسیار محدودی داشت.
تظاهرات، مربوط به کوکلوس کلانها بود، آنها امید داشتند که با این کار روحی تازه به کالبد تشکیلات نژادپرستانه در حال زوالشان بدمند.
افراد زیادی در تظاهرات کوکلوس کلان شرکت نکرده بودند، تعداد آنها را میشد شمرد: ۶۶ نفر! سه برابر آنها افراد پلیس در محل حاضر بودند، ۱۰۰ نفری هم صحنه را تماشا میکردند که بیشتر آنها مخالف آنها بودند.
کوکلوس کلان (Ku Klux Klan)، نام سازمانهای همبستهای در کشور ایالات متحده آمریکا است که پشتیبان برتری نژاد سفید، یهودستیزی، نژادگرایی، ضدیت با آئین کاتولیک، بومیگرایی و نفرت نژادی میباشند. آنها برای رسیدن به اهداف خود به اعمال غیر اخلاقیای متوسل میشوند. برای نمونه پریشان ساختن شکل خود و ترساندن سیاهان آمریکا استفاده از ابزار ترور، خشونت و ایجاد وحشت از جمله حربههای آنان جهت پیشبرد عقایدشان است. این گروه نخستین بار در ۱۸۶۵ میلادی به دست کهنهسربازان ارتش کنفدراسیون آمریکا بنیاد نهاده شد.

خبرنگاران حاضر مراقب بودند تا اگر درگیریای رخ بدهد، صحنهای را از دست ندهند، اما رابرتسون ترجیح داد که تنها روی سه فرد در تظاهرات تمرکز کند: یک مادر و دو پسر کوچکش. مادر لباس سفیدی تن پسرهایش کرده بوده و روی سر آنها کلاه ویژه نوکتیز ویژه کوکلوس کلانها را گذاشته بود.
در این حین، ناگهان رابرتسون متوجه شد که یکی از پسرها به سمت یکی از پلیسهای سیاهپوست گام برمیدارد، لحظهای انعکاس تصویر خودش را روی سپر او میبیند و محو آن میشود. رابرتسون این لحظه را ثبت کرد.
یک لحظه بعد مادر پسرک متوجه شد، نام پسرک را که «جاش» بود صدا زد و دورش کرد.
کسی متوجه صحنه نشده بود، تنها رابرتسون بود که صحنه را دیده بود و شکارش کرده بود.
رابرتسون به روزنامه برگشت، اما عکاس تماموفت نشریه، عکسهای خیلی خوبی گرفته بود، پس نیازی به عکسهای او نبود، عکسی از رهبر کلانها، قرار شد که در صفحه اول نشریه کار شود. به عکسهای او از جمله این عکس خاص توجهی نشد.
رابرتسون در همان اطراف به یک لابراتوآر ظهور فوری عکس رفت و عکسها را در ابعاد کوچک ظاهر کرد، عکسها را دوباره نشان داد، عکس او تنها در یکی از صفحات میانی نشریه شانس انتشار پیدا کرد:

البته بخش محلی خبرگزاری آسوشیتدپرس هم متوجه شد و عکس را به صورت محدود کار کرد و عکس توجهاتی را جلب کرد. مثلا از طرف مسئولان یک شوی تلویزیونی با او تماس گرفته شد تا از طریق او بتوانند مادر و پسرک را پیدا کنند تا در شوی آنها شرکت داده شوند و با آنها گفتگو شود، ولی رابرتسون هیچ اطلاعی از محل زندگی این مادر نشداشت.
عکس بعد از آن در چند تابلویید اروپایی هم چاپ شد، بهترین پیروزی عکس، بردن یک جایزه ایالتی بود و بس.
نشریهای که عکس بار اول در ان چاپ شده بود، مدتها وبسایتی نداشت و عکس شانس ورود به دنیای اینترنت را هم پیدا نکرد و عکس مدتها روی یک میکروفیلم بود.
رابرتسون بعد از آن رؤیاهایش را فراموش کرد، دیگر عکاس حرفهای را ادامه نداد وارد تشکیلات کاری پدرش که یک کابینتساز بود شد، ازدواج کرد، صاحب فرزند شد، مشغله زیاد پیدا کرد و عکاسی را فراموش کرد، طوری که حتی در سفرهای خانوادگی هم فقط با دوربینهای معمولی عکس میگرفت.
هفت سال بعد، زمانی که یک جزوه آموزشی یا پمفلت با عنوان «ده راه برای مبارزه با نفرت» میخواست چاپ شود، با او تماس گرفته شد تا عکس او در این پمفلت چاپ شود و او هم اجازه داد. این عکس در صفحه دوم جزوه، بدون اینکه توضیحی در مورد آن داده شود، چاپ شد. (این جزوه باارزش را حتما دانلود کنید.)
عکس دوباره فراموش شد تا اینکه در سال ۲۰۱۱ عکس آنلاین شد، در نخستین حضور آنلاین، به سبک شتابزده کاربران در شبکههای اجتماعی هیچ توضیحی در مورد عکس به جز عبارت Awwwww داد نشده بود!

اما عکس بعد از آن وارد یکی دو سایت دیگر هم شد، در آن سایتها کنجکاوی کاربران، منجر به آشکار شدن تدریجی داستان گرفته شدن عکس شد.
تا اینکه همین یک ماه پیش سرانجام وارد فیسبوک و پینترست شد و هزاران لایک و کامنت را متوجه خود کرد.
به عکس نگاه کنید، فرصتطلبی رابرتسون، یک لحظه را برای همیشه برایمان منجمد و ماندگار کرده است.
در یک سو، کودکی بازیگوش را داریم که به همه چیز به صورت یک بازی نگاه میکند و محو تصویر خود است. اما در سوی دیگر واقعا چه چیز در ذهن پلیس سیاهپوست میگذرد؟
او برای این آمده است که از کارهای غیرقابل پیشبینی نژادپرستها جلوگیری کند، بایستی در دل، از آنها متنفر باشد، و از درگیری احتمالی واهمه داشته باشد.
اما این کودک معادله را برای یک لحظه بر هم میزند. پلیس دیگر این کودک سفیدپوست را عضوی از خانوادهای که میخواهند نفرتپراکنی را بیاغازند، نمیبیند، کودک کلاه شاخص کوکلوس کلانها، را بر سر دارد، اما پلیس کلاه را نمیبیند، او یک کودک معصوم را میبیند که بدون توجه به سایر دنیا، بدون اینکه بداند تنفر چیست، به او نزدیک میشود. او محو زیبایی کودک شده است.
آیا پلیس به این فکر میکرده است که چرا بزرگترهای این کودک، نمیخواهند بازگشتی به ریشهها داشته باشند؟ آیا مادر کودک مثل عکاس، متوجه زیبایی و تأثیرگذاری این صحنه شد؟
جاش الان کجاست؟ آیا تنفر را یاد گرفته است؟ یا اینکه ذهن او هم «تغییر داده شده است.» یا اینکه پاکنهادی کودکی را فراموش نکرده است.
No comments:
Post a Comment