دریا هر غروب
از جایش بلند می شود
و با کفش های پاشنه بلندش،
در خیابان قدم می گذارد
... بی اعتنا به مردم تمام مغازه ها را،
دنبال سنجاق سر می گردد
و اگر پیدا نکند،
کشتی های زیادی گرفتار موج می شوند
دریا
دریا
شیشه های دلم بخار گرفته است
و دلم از تمام کوچه های بوشهر تنگ تر می شود
وقتی شانه هایم در یک رقص بندری،
برایت پای می کوبند
کیست که تو را،
شرجی تر از من دوست می دارد؟
به خانه ام بیا
و مرا در آغوش خودت غرق کن
بگذار فکر کنم
هیچ قایقرانی به جز من،
نمی تواند در تور ماهیگیری اش
دریا را صید کند.
- علیرضا طالبی پور
No comments:
Post a Comment